بایگانی ِ موضوع ِ :
با سمپادی ها، تعداد یادداشت: 13
تبادل نظرات درباره این یادداشت (5)
| , 27 خرداد 1386
تبادل نظرات درباره این یادداشت (3) | , 27 شهريور 1385
تبادل نظرات درباره این یادداشت (1) | , 3 شهريور 1385
تبادل نظرات درباره این یادداشت (5) | , 29 مرداد 1385
تبادل نظرات درباره این یادداشت (9) | , 8 تير 1385
تبادل نظرات درباره این یادداشت (10) | , 23 اسفند 1384
تبادل نظرات درباره این یادداشت (5) | , 26 مهر 1384
تبادل نظرات درباره این یادداشت (2) | , 28 شهريور 1384
تبادل نظرات درباره این یادداشت (5) | , 28 شهريور 1384
| , 30 مرداد 1384
تبادل نظرات درباره این یادداشت (4) | , 13 آذر 1383
| , 13 آبان 1383
| , 24 مهر 1383
[دلم برای ماه رمضان تنگ شده است. برای خدا هم. خاطراتم را ورق میزنم. این یکی شاید یادهایش، بهانه خوبی باشد برای انتشارش. سری یادداشتهای ماه رمضان گذشته پنج تا بود که سه تایش منتشر شد و دو تایش در...
تبادل نظرات درباره این یادداشت (3) | , 27 شهريور 1385
تبادل نظرات درباره این یادداشت (1) | , 3 شهريور 1385
تبادل نظرات درباره این یادداشت (5) | , 29 مرداد 1385
تازه از امریکا آمده بود و میخواست برود عیادت آقای پیرانی. قرار و مدارها را گذاشتیم و تنظیم کردیم. عاقبت من و محمد و امیرحسام با هم رفتیم منزل ایشان. آن جا هم مثل همیشه که منبر مفت پیدا کنم،...
تبادل نظرات درباره این یادداشت (9) | , 8 تير 1385
وقتی آمدیم به مهمانیات بانو، سنگ کوچکی را برداشتم که به عادتمان بزنم بر سنگ مزارت که بشنوید صدایم را. تا سنگ را به سنگِ مزارت زدم صدرا اعتراض کرد که: "گِل نکنی!". اگر خرده خاکی از آن سنگ کوچک بریزد بر سنگِ قبر تو. این جمله مرا بارها کشت. بارها و بارها مُردم. شاید بعدتر فهمیدم اسرار ِ فاطمی را. شاید بعدتر فهمیدم سری را که مادر با خود حمل میکند. شاید بعدتر فهمیدم مادر یعنی چه. چیزی که هنوز نیافتهاماش. بیخود نبود که این چند روز فرو ریختهام. بیخود نبود که خانه نشسته بیخود شدم. بیخود نیست این حالات وقتی هنوز نفهمیدم چرا صدرا معترض بود به آن خرده خاک وقتی تو زیر انبوه خاکها خوابیده بودی....
تبادل نظرات درباره این یادداشت (10) | , 23 اسفند 1384
های های روزگار... دیروز وقت خداحافظی در حالی که ایستاده بودم، نگاهش کردم و با خنده گفتم: "خیلی خوشحال شدم امروز دیدمتون" ثانیههایی بی صدا چشم در چشم بودیم، بی هیچ کلام. چه باید میگفتم در ادامه؟! بعد از مکثی...
تبادل نظرات درباره این یادداشت (5) | , 26 مهر 1384
دلم گرفت! لوح را آقای امیرخانی با سرلوحه شروع کرد، آب و نانش داد و بزرگاش کرد. لوح پا گرفت و مشهور شد تا آن جا که فرهنگی و سیاسی به نیکی نامش را برد. لوح خوبی داشتیم ما؛ لوح...
تبادل نظرات درباره این یادداشت (2) | , 28 شهريور 1384
http://www.aliamirmoayed.com/photoblog/images/iman02.jpg
تبادل نظرات درباره این یادداشت (5) | , 28 شهريور 1384
حبیب اس.ام.اس زد که "... ساعت 6 خانه ممدِ مروتی. غفلت موجب پشیمانی است. میره که بر نگرده." هدیهای که به کمک یوسف عزیز تهیه شده بود را برداشتم و راه افتادم. خداحافظی محمد برای من پر شد از خاطره،...
| , 30 مرداد 1384
امروز رفتم دبیرستان. جملهای دارم که بعض دوستان میگویند خیلی فاشیستی است. بعضی هم میگویند متکبرانه است. خوب بگویند، دست خودشان کوتاه است حسادت میکنند. فکر میکنند مثلا آخر دنیا همین دانشگاه علامه طباطبایی است و حالا که قبول شدهاند...
تبادل نظرات درباره این یادداشت (4) | , 13 آذر 1383
http://www.aliamirmoayed.com/photoblog/images/eshma-amir1.jpg
| , 13 آبان 1383
http://www.aliamirmoayed.com/photoblog/images/Dr_mohammad1.jpg
| , 24 مهر 1383
روحالله آقاصالح عزیز میل زد و امر کرد آنهایی که سایت یا وبلاگ دارند این عکسها را بگذارند توی سایتشان تا همه فارغالتحصیلان هشتادی علامهحلی مطلع شوند....







