یا علی؛ چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان/ که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را صفحه ‌ ی نخست بایگانی تماس با من دیگران

, 13 مهر 1386

شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان 85

[این یادداشت حدود نیمی‌اش روی کاغذ بود. در شرایط فعلی پیدا کردن آن کاغذ و ارجاعاتش تقریبا ناممکن است. به همین نیمه رضایت می‌دهم که آرزوی انتشارش شاید یکی از مهم‌ترین دلایلی بود که مهر تعطیلی نکوبیدم بر این صفحه. امشب روزگارم طوری شده که انگاری باید منتشرش کنم.]

سر شب بیرون بودم و سرگردانِ یکی از کوچه‌های منتهی به خیابان گاندی و رهروان از ما خیلی به‌ترانش. باران می‌آمد و من ِ پیاده دنبال حایلی مثل انبوهِ شاخه‌های درختان که بشود زیر باران باشی و خیس نشویی. همین طور که با خودم به خودم، به باران، به خدای باران و تقدیری که مثل همان باران جاری است، فکر می‌کردم؛ نمی‌دانم چطور شد که یاد تکه‌ای از دعای ابوحمزه افتادم که مال آخرهایش است مثل حالا که به آخرهایش نزدیک می‌شویم:

اَسْئَلُكَ يا رَبِّ مِنَ الْخَيْرِ كُلِّهِ ما عَلِمْتُ مِنْهُ وَ ما لَمْ اَعْلَمْ اَسْئَلُكَ اللّهُمَّ مِنْ خَيْرِ ما سَئَلَكَ مِنْهُ عِبادُكَ الصّالِحوُنَ يا خَيْرَ مَنْ سُئِلَ وَاَجْوَدَ مَنْ اَعْطى اَعْطِنى سُؤْلى فى نَفْسى وَاَهْلى وَ والِدىَّ وَ وَُلَْدى وَاَهْلِ حُزانَتى وَاِخْوانى فيكَ وَ اَرْغِدْ عَيْشى وَ اَظْهِرْ مُرُوَّتى وَ اَصْلِحْ جَميعَ اَحْوالى وَ اجْعَلْنى مِمَّنْ اَطَلْتَ عُمْرَهُ وَحَسَّنْتَ عَمَلَهُ وَ اَتْمَمْتَ عَلَيْهِ نِعْمَتَكَ وَ رَضيتَ عَنْهُ وَ اَحْيَيْتَهُ حَيوةً طَيِّبَةً فى اَدْوَمِ السُّروُرِ وَ اَسْبَغِ الْكَرامَةِ وَ اَتَمِّ الْعَيْشِ اِنَّكَ تَفْعَلُ ما تَشآءُ وَ لا تَفْعَلُ ما يَشآءُ غَيْرُكَ

از تو می‌خواهم پروردگارم هر چه نیکوست چه بشناسم‌شان چه نشناسم‌شان. از تو می‌خواهم پروردگارم از بهترين‌هایی که بنده‌گان شايسته‌ات خواهند، اى بهترين درخواست شده‌گان و اى بخشنده‌ترين عطابخش، عطایم کن خواسته‌ام را در مورد خودم، خانواده‌ام، پدر و مادر و فرزندان و بسته‌گان و برادران دينيم و زنده‌گانی‌ام را خوش و فراخ گردان و مردانه‌گي‌ام را آشكار ساز و کارهایم را خودت ساز کن. قرارم ده از كسانى كه عمرش را طولانى و كردارش را نيكو و نعمتت را بر او تمام كردی و خوشنودی از او و زنده‌اش کردی به زنده‌گى‌ای پاكيزه در ميان پابرجاترين خوشى‌ها و وسيع‌ترين كرامات و كامل‌ترين زنده‌گانی. قطعا هرچه تو خواهى انجام دهى و جز تو كسى نتواند هرچه خواهد انجام دهد.

یعنی حالا که دارد تمام می‌شود و من هم نمی‌توانم یکی یکی شماره کنم، می‌گویم هر چه از خیر هست از تو می‌خواهم، همه‌اش را هم می‌خواهم. نه فقط برای خودم که برای همه بسته‌گان و دل بسته‌گانم از تو می‌خواهم.

****

خانه‌ام. دارد تمام می‌شود، هول کرده‌ام، نمی‌دانم از کجا شروع کنم، به کجا تمام کنم. افتتاح می‌خوانم که اللهم انی افتتح الثناء بحمدک.... به امام زمان که می‌رسم دلم می‌گیرد از خودم از مردمم. اللهم اعزه و اعزز به.... خدایا اظهر به دینک خدایا المم به شعثنا، خیلی اختلاف بین ما افتاده. خیلی از هم دور شدیم...یا خیر المسؤولین. خدایا من خیلی نگرانم. نگران خودم و دوستانم. هر کدام‌مان سازی کوک کرده‌ایم و خودمان را به حقیقت نزدیک تر می‌دانیم. تازه این مال دوستان علامه حلی ست که سرشان به تن شان می‌ارزد و چهار تا کتاب خوانده‌اند، بعض دیگر ِ دوستان که مثل چوبی روی اقیانوسی از توهمات سرگردانند. شانس‌شان به کدامین باد باشد به آن سو موج سواری می‌کنند. من می‌ترسم از این اوضاع که درش عقل تعطیل است و دهان فعال.

باقی‌ات را یاد کردم آیا مرا یاد می‌کند در این شب قدرت؟ برای فرج تو دعا کردم برای فرج من دعا می‌کنی که گویی فرج من همان فرج توست که تا در کار تو گشایشی نباشد در کار من گشایشی نخواهد بود. غبطه که بد نیست! ما را هم آرزوهاست. چرا باید یتیمان کوفه بتوانند شب‌ها منتظر پدری مهربان باشند، پدری که اجازه بدهد سرشان را روی شانه‌هایش، روی دامانش بگذارند و حس کنند دست‌هایی را که توی موهاشان می‌رود و نازشان می‌کند. شاید هم بشود قدری خودشان را برای پدر لوس کنند که چرا تحویل نگرفتی چرا کم نازم کردی و او هم نازشان را بکشد؟! چرا ما را چونین نمی‌شود؟! چرا پدر ما دست‌اش را نمی‌گذارد روی سر ما که نازمان کند که فلانی، اگر روزها سخره این و آنی .... شب‌ها مثل من پدری، هست که نازت کند. و چرا نباید غبطه بخورم که احتیاج‌ام رو به ازدیاد است و اضطرارم رو به فزونی. اشک جاری است درد زیاد است استغاثه رو به آسمان است که او می آید! باز هم جوابم نمی دهی؟! که به نیامدنت هم سخره شوم. کودکان یتیم کوفی یک شب و تنها یک شب پدرشان را ندیدند، آن چنان بر آشفتند که نیمه شب به کوچه ها ریختند که چه شد پدر ما را ؟! او که اهل تاخیر نبود. و کودکان تهرانی را سال هاست انتظار هر شب و روز و ساعت.

****

خلقی از خلایقت داشت از دیوار مردم بالا می‌رفت که دزدی کند، کسی قرآن می‌خواند، شنید و به خودش آمد. هدایت تو، هدایت توست. می‌شود گوشه چشمی به ما کنی و فَقَدْ جَعَلْتُ الاِْعْتِرافَ اِلَيْكَ بِذَنْبى وَسآئِلَ عِلَلى. اگر نخریمان مطمئن‌ام به مفت، خودمان، خودمان را می‌فروشیم و "ما قدر اعمالنا" مگر ما چه هستیم و چه داریم که ارزش داشته باشد برای توقع خیر از تو. برای تو هیچ نداریم جز دوستی‌ات که آن را هم خودت بهمان دادی. به روی‌مان هم نمی‌آوری که هر چه هست مال خودت است، راستش به جز آن چه دادی دیگر چیزی نداریم.

****

نمی‌دانم چقدر فرصت دارم! اما می‌دانم حالم نه حال انتقال است نه حال ماندن. نه دنیا و ابتلائاتش را تاب ماندن است نه آخرت و حساب رسی‌اش را پای رفتن. پس خدایم حَبِّبْ اِلَىَّ لِقائَكَ وَاَحْبِبْ لِقآئى. خدایا آیا می‌شود وقتی مُردم کسی پیدا شود برایم دعا کند؟! آیا دعاگویی باقی گذاشتم؟! دعا می کنم برای یوسف عزیزم که مدیون محبت‌هایش هستم هر چه هم دعوتش می‌کنم به یک دست کله پاچه پرملات قبول می‌کند، اما وقت نمی‌دهد! برای آقای سلکی که مشکل مشابهی داربم. برای سجاد که برای خودش سجادیست. برای علی عزیزم که از امریکا رایانامه می‌فرستد برایش دعا کنم که به قول خودش خیلی زیاد احتیاج دارد. برای خانم ایرانشاهی و شوهرش برای این که عشق شان به هم زیاد شود. برای بهار و جنمی که از تقوا دارد. برای دکتر احمدنیا که عاقبتش به خیر شود. برای محمد و خانمش، برای زنده‌گی شان، برای از امریکا ماندنش که ختم به خیر شود. برای دانیال که دل مان لک زد یک بار ما را ببیند و تحویل بگیرد مثل اول دبیرستان‌مان. برای رفقایی که ابتدا قرار بود فقط در مورد روابط جنسی و پارتی رفتن‌هایشان مصاحبه بگیرم و بعدا از بس که بعضی‌شان با مرامند با هم ایاغ شدیم، که اگر خدا تویی پس راه نزدیک است.

****

یادداشت‌های این 5 شب را دوست دارم یک جوری برسانم به دست جناب ابوحمزه ثمالی، اگر بپذیرد. آی ابوحمزه، ابوحمزه! چه خوش بخت بودی تو ابوحمزه. برایم دعا کن، برای شیعه‌گی‌ام به سان شیعه‌گی‌ات. چه خوش‌بخت بودی با این هدیه‌ای که از امام زمانت گرفتی و کسی ماننده‌ی من دلش ترکید که امام زمانش نگاهش کند، چه رسد که هم چه نسخه انسان‌سازی هدیه بگیرد.

پس نگاشت:

ابوحمزه شب 23 ماه مبارک رمضان 85 یک عبارت جامع و مانع داشت که با وجود گم شدن آن کاغذ هنوز بعد یک سال بهجتش در ذایقه من مانده است. هنوز خوب یادم است که وقتی آن شب می‌خواندم‌اش چه حالی داشت: الحمدالله رب العالمین.

پ.ن.1: نوشته های عربی ابوحمزه از قسمت مفاتیح آن لاین سایت شهید آوینی است. ترجمه آزاد است.
پ.ن.2: سوء تفاهم نشود. سیستم دعا کردن من این گونه است که هر که را هر جا یادم بیاید دعا می‌کنم، حالا به هر دلیل که باشد حتی کله پاچه. آن نام‌ها که نوشته‌ام را همان موقع واقعا نوشتم. الان هم ترتیب‌شان را به هم نزدم همان ترتیب زمان نگارش است. بعضی را هم البته بعدا دعا کردم که ننوشتم و الان هم یادم نیست. اول با خودم گفتم که آن قسمت را حذف کنم. دیدم یادگاری خودم است چون الان مدت‌هاست به بازی دنیا با بعضی‌شان کلا و احتمالا برای همیشه دیس کانکتم. وقتی دوباره خواندمش خنده‌ام گرفت. بماند. دعاها اگر در یک سال اخیر تاثیر نکرده ایراد از دست و زبان و قلب داعی است.

نظرات بازديدكنندگان درباره مطلب "شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان 85"
تعداد نظرات این مطلب: 3  نظر
نوشته شده توسط: soozi در 10, 2007 09:01

چه نوشته ی خوبی ! خوشحالم .
بوی بهبود ز اوضاع جهان می شنوم ... !

نوشته شده توسط: shaqayeq در 18, 2007 01:54

چه حال خوبي داشتيد .. قدر همين حال ها رو هم بدونيد .. تا باد فزون بادا .

نوشته شده توسط: يگانه در 12, 2007 08:16

و تو چه مي داني كه شب قدر چيست؟
شبي كه از هزار شب بهتر است
از هزار شب

این برای من بسیار لذت بخش خواهد بود که نظر شما را در مورد یادداشتم بخوانم، در صورت نیاز جوابی برای آن بنویسم و در بحث شوم. نظر شما پس از تایید صاحب سایت منتشر خواهد شد. لازم است نظرتان مرتبط با یادداشت فوق باشد. اگر کار شخصی و یا سوال غیر مرتبط با این یادداشت را دارید می‌توانید از طریق صفحه‌ی تماس با من آن را مطرح نمایید. از انتشار کلماتی که در شان این سایت نیست و جملات فاقد معنا جلوگیری خواهد شد. مراتب سپاس فراوان خودم را بابت لطفی که دارید اعلام می‌کنم.






اطلاعات شما ذخيره شود ?