, 19 مرداد 1386
تمام امیدم
به جایی رسیدهام که دیگر امیدم از همه کس منقطع شده است. گمان نمیکنم کس دیگری را بیابم جز تو، که قدری برای نجاتم از این اوضاع مفید باشد. که هر چه تو خواهی میشود، نه هر چه هر که خواهد. دلم یکهو میشکند. با خودم میگویم که دیگر نگاهم میکنی. اما آنگونه که حسرتش را میکشم، نمینگریام. نه به خودت راه پیدا میکنم نه به باقیات. هیچ کاری را نمیشود پیش برد، هیچ چیزی مزه ندارد. این روزها شاید نغمه زندهگی فقط همین طنین" یا من ارجوه" باشد که آن هم وقت مخصوصاش دارد تمام میشود و کم از بیست وعدهی دیگر باقی مانده که بخوانمات: ای تمام امیدم، صدایت میکنم:
صدایت میکنم که بر زیباییها، چشم نگران سوی تو ام و بر رو ترُش کردنهایت از زشتیها، پناه جوی کوی تو.
صدایت میکنم که بسیار میبخشی به عوض کمها، که میبخشی به هر که از تو خواهد.
صدایت میکنم که از عشق و مهر و محبتت میبخشی به نشناسانت، به آنانی که از تو نخواهند.
حالا که چونینی صدایت میکنم به درخواستی که از فقط تو دارم که ببخشیام از زیباییهایت در این دار فانی و در آن دار باقی، که دورم کنی از زشتیها به آن گونه درخواستم، چه در این نقصان و چه درآن کمال.
و وقتی میبخشی، عالی میبخشی. پس بر من بیافزا از فضلت ای بزرگوارم.
صدایت میکنم ای منتهای شکوه و بزرگواری، ای دارای خان ِ نعمت و بخشش لا منتهاهی.
منت گذارم، فزونیام؛ وجود فرسودهام را بر حرارت قهرت حرام کن.
به امید فضلت که صدایم کنی،
آخرهای رجب 1386
جزیرهی غربت، علی دور از تو.
به قول شاعر :
یادباد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد...
آمدم.... خواندم... خاطراتي براي م زنده شد... با آن كه دليلي ندارد امر مشتركي را تجربه كرده باشيم ولي اين چند جمله حوالي احوال م بود يك زماني... و خدا مي داند....
.
.
.
نو به نو بجوشيد الهي
با خدا باش و پادشاهي كن
بي خدا باش و هر چه خواهي كن!
سلام
همیشه وقتی این جور متنها را می خوانم دلم می خواهد لااقل یک چیزی بگویم که لااقل حسم را بگویم
ولی هیچ وقت نمی توانم این جوری باشم
نیستید...
انگار اینروزها هیچ کس نیست...
شاید هیچ کداممان نباید باشیم...
اینطور بی قرار
اینطور...








