یا علی؛ چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان/ که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را صفحه ‌ ی نخست بایگانی تماس با من دیگران

, 19 مرداد 1386

تمام امیدم

به جایی رسیده‌ام که دیگر امیدم از همه کس منقطع شده است. گمان نمی‌کنم کس دیگری را بیابم جز تو، که قدری برای نجاتم از این اوضاع مفید باشد. که هر چه تو خواهی می‌شود، نه هر چه هر که خواهد. دلم یک‌هو می‌شکند. با خودم می‌گویم که دیگر نگاهم می‌کنی. اما آن‌گونه که حسرتش را می‌کشم، نمی‌نگری‌ام. نه به خودت راه پیدا می‌کنم نه به باقی‌ات. هیچ کاری را نمی‌شود پیش برد، هیچ چیزی مزه ندارد. این روزها شاید نغمه زنده‌گی فقط همین طنین" یا من ارجوه" باشد که آن هم وقت مخصوص‌اش دارد تمام می‌شود و کم از بیست وعده‌ی دیگر باقی مانده که بخوانم‌ات: ای تمام امیدم، صدایت می‌کنم:

صدایت می‌کنم که بر زیبایی‌ها، چشم نگران سوی تو ام و بر رو ترُش کردن‌هایت از زشتی‌ها، پناه جوی کوی تو.
صدایت می‌کنم که بسیار می‌بخشی به عوض کم‌ها، که می‌بخشی به هر که از تو خواهد.
صدایت می‌کنم که از عشق و مهر و محبتت می‌بخشی به نشناسانت، به آنانی که از تو نخواهند.

حالا که چونینی صدایت می‌کنم به درخواستی که از فقط تو دارم که ببخشی‌ام از زیبایی‌هایت در این دار فانی و در آن دار باقی، که دورم کنی از زشتی‌ها به آن گونه درخواستم، چه در این نقصان و چه درآن کمال.

و وقتی می‌بخشی، عالی می‌بخشی. پس بر من بی‌افزا از فضلت ای بزرگوارم.
صدایت می‌کنم ای منتهای شکوه و بزرگواری، ای دارای خان ِ نعمت و بخشش لا منتهاهی.
منت گذارم، فزونی‌ام؛ وجود فرسوده‌ام را بر حرارت قهرت حرام کن.


به امید فضلت که صدایم کنی،
آخرهای رجب 1386
جزیره‌ی غربت، علی دور از تو.

نظرات بازديدكنندگان درباره مطلب "تمام امیدم"
تعداد نظرات این مطلب: 5  نظر
نوشته شده توسط: iranshahi در 12, 2007 01:21

به قول شاعر :
یادباد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد...

نوشته شده توسط: پیچک سر به هوا در 27, 2007 06:30

آمدم.... خواندم... خاطراتي براي م زنده شد... با آن كه دليلي ندارد امر مشتركي را تجربه كرده باشيم ولي اين چند جمله حوالي احوال م بود يك زماني... و خدا مي داند....

.
.
.
نو به نو بجوشيد الهي

نوشته شده توسط: JaSa در 3, 2007 01:49

با خدا باش و پادشاهي كن
بي خدا باش و هر چه خواهي كن!

نوشته شده توسط: بادبادک در 4, 2007 04:36

سلام
همیشه وقتی این جور متنها را می خوانم دلم می خواهد لااقل یک چیزی بگویم که لااقل حسم را بگویم

ولی هیچ وقت نمی توانم این جوری باشم

نوشته شده توسط: شادی در 27, 2007 10:41

نیستید...
انگار اینروزها هیچ کس نیست...
شاید هیچ کداممان نباید باشیم...
اینطور بی قرار
اینطور...

این برای من بسیار لذت بخش خواهد بود که نظر شما را در مورد یادداشتم بخوانم، در صورت نیاز جوابی برای آن بنویسم و در بحث شوم. نظر شما پس از تایید صاحب سایت منتشر خواهد شد. لازم است نظرتان مرتبط با یادداشت فوق باشد. اگر کار شخصی و یا سوال غیر مرتبط با این یادداشت را دارید می‌توانید از طریق صفحه‌ی تماس با من آن را مطرح نمایید. از انتشار کلماتی که در شان این سایت نیست و جملات فاقد معنا جلوگیری خواهد شد. مراتب سپاس فراوان خودم را بابت لطفی که دارید اعلام می‌کنم.






اطلاعات شما ذخيره شود ?