, 14 مرداد 1386
زیارات رجبیه
شاید هر کسی نفهمد راز این اشک را که چرا وقتی زایری چشمش میافتد به گنبد طلاییاش ناخواسته میزند زیر گریه. نه این که فکر کنی کسی برایش روضه خوانده باشد، همین طوری خیره و مبهوت میشود به گنبد و های های گریه میکند. باید راه بسیاری باشد در درک راز این عشق!
از مستحبات ماه رجب، یکی زیارت امام الرئوف است در خراسان و برای کسی که پایش شکسته باشد مثل من، پخش زنده از حرم مطهر در گستره شبکه مجازی توسط رضوی تی.وی قدری آرام کننده است. اگر قدری هم شور ادبی داشته باشد، شاید مدیحه خوانی بیشتر تسکینش دهد. به گمانم در مدیحه چیزی که خیلی مهم است وزن ِ شعر یا عروض و قافیه نیست بل حال و هوا یا به عبارتی حس شعر است که آدمی را به وجد میآورد. صفحه سرودههای شبکه امام رضا (ع) شعرهایی دارد در مدح امام که بعضیشان واقعا شاه کارند و من ازشان خیلی لذت بردم. از آن مجموعه، هشت تایش که بیشتر بر دلم نشست را انتخاب کردم و آوردم اینجا. میخواهم تو را هم اگر مثل من دور ماندهای، در این مهمانی شریک کنم. سلامی است به پیشگاه مقدسش با امید.
1- سپيده هشتمين شعری است از على موسوى گرمارودى. به گمان من این شعر از مجموعه اشعاری که در آن صفحه خواندم از همه زیباتر و دل نشینتر است:
درود بر تو
اى هشتمين سپيده
- اگر از سايه ساران درود مى پذيرى-
باران نيز به اِزاى تو پاك نيست.
و بر ما درود
- اگر فاصله خويشتن تا تو را ،
تنها بتوانيم ديد-
اى آفتاب،
ما آن سوى ذرّه مانده ايم!
* * *
من آن پرنده مهاجرم
كه هزار سال پريده است
اما هنوز،
سواد گنبدت
پيدا نيست.
آوخ كه بال كبوتران حَرَمت
از چه تيرهاى زهرآگين خسته است
شكسته است.
* * *
اى عرش !
اى خون هشتم !
نيرويى ديگر در پرم نه !
كه ما را هزار سال
نه رهتوشه اى بر پشت بود
و نه شمشيرى در دست !
و مگر در سينه ،
عشق مى افروخت
مى سوخت ،
كه چراغ تو ،
روشن ماند.
* * *
رشته اى از زيلوى حَرمت
زنجير گردن عاشقان
و سلسله وحدت است
و خطى كه روستاها را به هم مى پيوندد.
* * *
گل مُهره هاى ضريحت
دلهاى بيرون تپيده ما
تبلور فلزى ايمان است.
چنان گسترده اى
كه جز از حلقه ضريحت نمى توان ديد !
تو را بايد تقسيم كرد
آن گاه به تماشا نشست
خاك تو ، گستره همه كائنات
و پولاد ضريحت
قفسى ست
كه ما
يارايى خود را
در آن به دام انداخته ايم
تو سرپوش نمى پذيرى
طلاى گنبدَت
روى زردى ماست
از ناتوانى ادراكمان از تو
كه بر چهره مى داريم
* * *
تو مركز وُفورى
كِشتهاى ما از تو سبز
پستانهاى ما از تو پر شير است.
تو مَدار نعمتى
سيبستانهامان
سرخى چهره را
از زردىِ قبّه تو وام دارند
و گنبد تو
تنها و آخرين آشتى ما
با زر است
هر چند اگر
فريب زراندوزان تاريخ باشد
* * *
شتر از مسلخ
به فولاد تو مى گريزد
آهن تو
پيوند جماد و نبات و حيوان
بخشش تو ،
اعطاى خداى سبحان است
وقتى تو مى بخشى
دست مريخ نيز
به سوى سقاخانه ات
دراز است.
ناهيد و كيوان و پروين ،
ديروز ، صف در صف
در كنار من و آن مرد روستا ،
در مضيف خانه تو
كاسه در دست
به نوبت آش
ايستاده بوديم.
* * *
كاش ( ايستاده) بوديم !
تو ايستاده زيستى
هر چند
با ميوه درختى گوژ و نشسته
مسمومت كردند.
اما ،
شهادت
تو را ايستاده ، درود گفت.
و اينك جايى كه تو خوابيده اى
همه كائنات به احترام ايستاده است.
* * *
من با اشك مى نويسم
شعر من
عشقى است
كه چون مورچه
بر كاغذ راه افتاده است
اى بلند !
سليمان وار
پيشِ روى رفتار من
درنگ كن !
سپاه مهرت را بگو
نيم نگاهى به جاى مورچگان بيفكند.
* * *
تو امامى !
هستى با تو قيام مى كند
درختان به تو اقتدا مى كنند
كائنات به نماز تو ايستاده
و مهربانى
تكبيرگوى توست
عشق
به نماز تو
قامت بسته است
و در اين نماز
هر كس مأموم تو نيست
(مأمون) است !
درست نيست
شكسته است.
تاريخ چون به تو مى رسد
طواف مى كند.
* * *
يا كلمة الله !
عرفان در ايستگاه حَرمت
پياده مى شود
و كلمه
چون به تو مى رسد
به دربانى درگاهت
به پاسدارى مى ايستد !
شعر من نيز
كه هزار سال راه پيموده
هنوز ،
بيرون بارگاه تو
مانده است.
2- آرزوهاى من از افسانه شعبان نژاد. حس بسیار عاشقانهای دارد و من سالهاست با خودم زمزمهاش میکنم:
كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم / مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها
توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب / مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را
كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من / مـى كـشـيدى دست خود را بـر سرم
شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات / دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم
چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو / دوسـت بـا يـك بـچه آهـو بوده اى
خـوش بـه حـال بچـه آهـويى كه تو / تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى
پـس بـيـا! مـن بـچه آهـو مى شوم / بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است
بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غـريب / در مـيـان دشت و صحرا مانده است
روز و شـب در انـتـظارم، پـس بيـا / دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن
بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم / بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن
3- زائر نواز از حوا جعفرى. این شعر گویی شرح حال خودم است. خیلی مرا یاد کودکیام میاندازد وقتی با مادرم میرفتیم زیارت:
در كودكـى دستم به دست مـادرم بود / وقتى به درگاهت رضاجان میرسيدم
آواى هر گلدسته ات را گرم و پرشور / با گوش جـان از بيكرانها میشنيدم
آن روز هم چون روزهاى خوب ديگر / شور طوافت در دل من شعله ور بود
گرم و سبكبال و رها، بیتاب بیتـاب / گويى مرا شوق حريمت بال و پر بود
مادر تمام غصه ها را با تو میگفت / از رنج جانسوز و غم و درد نهـانش
میشد كه نقش غم زلوح سينه اش خواند / از گـريـه آرام و اشك ديـدگـانش
همچون كبوتر شاد و بیآرام و خرسند / بر گرد بام روضـه ات پرواز كردم
تـا بيكـران آسمـانهـا نـور ديـدم / وقتى كه چشم خـويشتن را باز كردم
همچون پرنده در قفس اين جا اسيرم / دستى گشـا زائـرنـوازى كن اماما!
مگذار بیروى تو بنشينم شب و روز / نقش خـوش اعجـاز بازى كن اماما!
مهرت هميشه در سرم، عشقت به جانم / چون ريشه سرو و صنوبر پا گرفته است
تـو هـشتمين نور شب يلداى مايـى / عشق تو درجان ودل ما پاگرفته است
تا بـار ديگر روى مـاهـت را ببينم / بـا التـفاتى حاجت ما را روا كـن
بستم گـره بر پنجره، چشـم انتظارم / تا باز گردم، اين گره را نيز وا كن
4- نگاه آهو از قاسم رفيعا. ساده است و حس جالبی دارد:
آهو از كجا فهميد
بايد از تو يارى خواست؟
از پناه تو بايد
سايه اى بهارى خواست؟
آهو از كجا فهميد
با تو مى شود آرام؟
با نگاه تو آهو
پيش پاى تو شد رام
تو به مهربان بودن
شهره در زمين بودى
مهربان فراوان بود
مهربان ترين بودى
مى دهى نجات از مرگ
آهوى فرارى را
مى كنى جدا از او
ترس و بيقرارى را
5- رؤياى آسمانى از مليحه طاهرى عمرانى. نیمایی است به گمانم:
شبى تنها
ميان اين همه رؤيا
تو را ديدم...
تو را با قامتى زيبا
ميان دشتى از گلها
كنارت بحر آبى رنگ
و دستانت پر از گلبوته هاى نور
پر از گلبرگ ياس و سوسن و مريم
و من سر تا به پا حيرت
دلم سنگين از اين غمها
از اين دنيا
كه ناگه
آهويى رعنا
در آغوش تو شد آرام
صدايى از دل دريا
چنين مى خواند:
به قربان پناه گرمت اى مولا!
تمام صورتم را اشك ها پر كرده بود، آرى
چنين رؤيا مرا واداشت
كه بنويسم:
به قربان پناه گرم تو آقا!
6- دعاى نور از محبوبه باقرى آزاد. ایده جالبی دارد:
من در ويرانه هاى شهر
قاب عكسى را پيدا كردم
كه پر از شفافيت نور مى درخشيد
و گنبد طلايى آن
آشيانه كبوتران سپيد بود
كه از لانه نور دانه مى چيدند
من در حيرت عكس
شگرف گريستم
يك لحظه بى قرار فرياد برآوردم:
الهى !
چه مكانى است بزرگ، وسيع
به وسعت بيكرانه ها
كه عقل را حيران مى كند
و بى قرار به جست و جوى
آهوان عاشق بودم
يك لحظه
باران سكوتم را شكست
و من،
عاشقانه
به وسعت ابرها
گريستم
و اشك،
چون الماسى گرانبها
بر قاب عكس ضريح
فرو ريخت
و من
به نورانيت ضريح
به حجم بيكرانه ها
نگريستم
و زير لب دعاى نور را
زمزمه كردم
و به بزرگى عشق پناه بردم
رخساره ام گلگون گشت
و من
همدم رازهاى پنهانى ام را
در سكوت تنهايى ام
پيدا كردم
و قصه غصه هايم را
بر سينه خوان نعمتش
فرو ريختم
و سبكبال
بر بلنداى ضريح او
عاشقانه
اوج گرفتم
تا شايد
كوله بار گناهم را در خاكى خاك
فرو نهم
تا شايد امام
دلم را پر از استجابت دعاهايم گرداند
يا معين الضعفا!
يا ضامن آهوان!
مرا درياب
به خاطر چشمهاى بارانى ام
و قلب شكست خورده ام در توفان
مرا درياب
بر بلنداى اوج قاب عكس ضريحت
مرا سير ده
تا پر از استجابت دعاهايم شوم
7- پنجره سبز از نسترن قدرتى. خیلی امیدوار کننده است:
ماييم و دل زار و همـان پنجـره سبز! / با حال گرفتار و و همان پنجـره سبز!
ماييم و دلى سوخته از آتش حـسـرت / با چشم گهربار و همان پنجـره سبـز!
با جان لبالب ز غم و غصـه و مـاتم / در حسرت ديدار و همـان پنجره سبز!
عمرى همه حسرت،همه ماتم،همه دورى / با غصه بسيـار و همـان پنجره سبز!
با بـال و پـر خسته و با قلب شكسته / با يك دل بيمـار و همان پنجره سبز!
آقـا! به كرامـات شما چشم به راهيم / سر بر سر ديوار و همان پنجره سبز!
میگفت ز غم نسترن اى ضامن آهو! / مـاييم و دل زار و همان پنجره سبز!
8- وقت زيارت از مهرى ماهوتى. شبیه شعرهایی است که در گروه سرود دبستان علوی میخواندم.
رقص قشنگ نور
امشب چه ديدنى است
آواز شاد باد
امشب شنيدنى است
عيد است و عطر گل
پيچيده در هوا
بوى خوش گلاب
پر كرده سينه را
گلبوته هاى شمع
روييده هر كجا
مى ريزد اشك شوق
يك غنچه بى صدا
گلدسته ها همه
غرق ستاره هاست
هر گوشه حرم
فرياد (يا رضا) ست
وقت زيارت است
پر مى كشد دلم
همراه كفتران
من مى روم حرم
یک جادوی معنوی در این دست شعرهای موسوی گرمارودی ریخته شده است ، می خوانی انگار روحت بال بال می زند برای بیرون آمدن از قفس تن و پر زدن به سویی دیگر.
"معنا" را خیلی خیلی خوب می پردازد و در "ماده" هم آن چنان روحی از معنا می ریزد که انگار یکی می شوند. مثل این جا:
"گل مُهره هاى ضريحت
دلهاى بيرون تپيده ما
تبلور فلزى ايمان است."
این شعرش را نخوانده بودم دست تان درد نکند.








