, 27 خرداد 1386
شب بیست و دوم ماه رمضان 85
[دلم برای ماه رمضان تنگ شده است. برای خدا هم. خاطراتم را ورق میزنم. این یکی شاید یادهایش، بهانه خوبی باشد برای انتشارش. سری یادداشتهای ماه رمضان گذشته پنج تا بود که سه تایش منتشر شد و دو تایش در گیر و دارهای دنیا متوقف ماند. چهارمین یادداشتش این است. انتشار پنچمیاش واقعا با خداست چون بعضی قسمتهایش را روی کاغذ نوشته بودم و الان به بعضیشان دسترسی ندارم.]
خانه صدرا افطار دعوت بودیم. من زودتر رفته بودم پی نان سنگک اما متاسفانه با صنف نانواها هماهنگ نکرده بودم که پخت کنند! از این سر شهر تهران که خانه ما باشد تا آن سرش که خانه صدرا اینها، سی- چهل کیلومتری راه است؛ اما دریغ از یک سنگکی باز. یکی قفل زده بود و رفته بود پی زندهگیاش. دیگری پاچهها را زده بود بالا و با شیلنگِ دور و درازش افتاده بود به جان نانوایی که در و دیوارش را بشورد! آن یکی هم که بغل کبابی با تنور روشن و در حال طبخ کبابهای به سیخ کشیده شدهی دم افطار بود هم پخت نمیکرد. خلاصه بدجور شرمندهاش شدیم. هی اس.ام.اس پشت اس.ام.اس که کاری هست بگو، بعد از کلی خواهش از من و انکار از او، گفت سر راه نان سنگک دیدی بخر. حالا این یکی هم نشد که بشود! نشد کمکی کرده باشم.
بچهها خیلیهاشان جمع بودند. ترکیب امیرحسین و حبیب چیز باصفایی است. جفتشان خوراک تیکهاند و وقتی به جان هم میافتند دایم باید بخندی از لطیفههاشان. این بار اما امیرحسین به گمانم خیلی بیشتر حال حبیب را گرفت و کیفش هم البته بیشتر بود. محمد [کاویانی] عزیز هم مثل همیشه پایهی کمک، ظرفها را آن گونه شست که گویی خدا قسمتاش کرده بود آخر شب صدرا دعایی به جانش کند؛ به عوض من که آن همه نانوایی را گشته بودم و عاقبت هم هیچ نصیبی نشد. یک نصفِ پارچ دوغ مانده بود که در حین خالی کردن در دهان محمد مقداریاش را روی ریش پر هجمش –یا به قول روح الله [مامی] که به شوخی می گفت سرطان ریش و پشم- و پیراهن سیاهش ریختم که کلی حال داد!
آن یکی روح الله آن طرف باز مخ گیر آورده بود برای چالشهای فلسفیاش و های بحث میکرد. حمید رضا بود با قاعده بازاری مسلکیاش و محمد از امریکا برگشته که سریالها مناسبتی ماه رمضان را از بر بود چون به قول خودش اگر نبیند فردایش با مشکل فهم اصلاحات جدید در گفتارهای روزمره مواجه میشود! وقتی کنار محمد نشسته بودم، قدری از یادداشت آموزش معاینه شخصی پستان تعریف کرد و گفت "پایهاتام". عدهای هم این مکالمه چند جملهای را مسخره کردند که البته گذاشتم به حساب شوخیها دوران مدرسه. از وبلاگ محمد تا آن روز حدود 120 بازدید شده بود که میگفت کم است. چند تا ایمیل هم از طرف خواهران گرامیام داشتم که تشکر کرده بودند. بعضیهاشان هم نوشته بودند که لینک یادداشت را برای دیگر دوستانشان فوروارد کردهاند. این خیلی برای من ارزشمند بود که یک دختر به این کمال برسد که بیاید این حرفها را برایم ایمیل بزند. از روی ارجاعات هم میشد فهمید که برای افراد زیادی اف لاین گذاشته شده است. راستش خوش حالم از اینکه این یادداشت بازدیدَش در چند روز کشید به هزار حالا اگر به حال یکی هم مفید باشد کلی برایم خجسته و میمون خواهد بود.
حرفهای محمد را میشنوم و یاد استقبالی که از آن یادداشت شده بود میافتم. ماندهام از اینکه چطور شد مرا و نوشتهام را وارد کردی بر دلها؟! از خودم با خبرم و از بیچارهگیهایم، میفهمم که "کم من ثناء جمیل" است و "لست اهلا له نشرتة". دست به سینه به پشتی تکیه دادهام و به جمع دوستان نگاه میکنم که یکی از یکی با تقواتر و با سوادتر و نزد تو از مثل منی مقربتر. یاد قسمتی از دعای ابو حمزه میافتم که: "فَمَنْ يَكوُنُ اَسْوَءَ حالاً مِنّى اِنْ اَنَا نُقِلْتُ عَلى مِثْلِ حالى اِلى قَبْرى لَمْ اُمَهِّدْهُ لِرَقْدَتى وَلَمْ اَفْرُشْهُ بِالْعَمَلِ الصّالِحِ لِضَجْعَتى" یعنی که چه کسی بدحالتر از من است؟ اگر من بر اين حال بسوى قبر منتقل گردم حال آنکه برای خوابیدنم آمادهاش نكرده و برای آرمیدنم به عمل صالح فرشش ننمودهام.
مرگ حق است. راه در رو هم ندارد! اما چه کسی در این میان برنده است و چه کسی بازنده؟ لیوانها را پر از چای کردیم و آمدیم بیرون خانه. حبیب میگفت فضای خانه خیلی سنگین است. راست میگوید توی آَشپزخانه که میرفتم به نشانها زیاد توجه میکردم. به تقویم کنار در. به میوههای تزیینی روی در یخچال. به چهارپایه سفید رنگی که توی آشپزخانه بود و ما مثلش را در آشپزخانه خودمان داریم. مادرش خیلی زن خوش بختی است. مگر آدم از این دنیا چه میخواهد به غیر از حیات طیبهای که او داشت و باقیات و صالحاتی که وقتی هم رفت برایش بماند؟ و او باقیاتی دارد در این دار فانی یکی از یکی جواهر تر. یادم مانده است هنوز که برای مراسم سوم و هفتش در ابعاد علامه حلی و شریف و دانشکده فنی آدم آمده بود. آن جماعت را اگر قرابتی نبود با بازماندهگانش که نمیآمدند. آمدند چون فرزندانی که تربیت کرده بود حُسن و احسانی به حال دیگران داشتند. این است که هر دوست و آشنایی که در موردش میشنود به بزرگی یادش میکند، او خوب زیسته بوده و و حالا که رفته است باقیاتش هم خوب زندهگی میکنند. بعضی میشوند زینت شریعت یکیاش هم او. روزگار عجیبی است. خدایی که منشاء خیر مطلق است گاهی به آدمیزاده نشان میدهد چکونه دیگران را برای خیراتش انتخاب میکند که یعنی ببین فلانی را که دوست داشتم سبب خیرم قرارش دادم. یاد این میافتم که صدرا تعریف میکرد آن آخریها حتی در قضیه بیماریاش عدهای از فامیل که سالها از هم دوری گزیده بودند، دوباره با هم وصل کردهاند.
گاهی برایم پیش آمده که دوستان میگویند به مکان یا زمان شریفی مثل حرم امن ایمه مخصوصا امام هشتم مشرف شده بودیم همین طوری یادت افتادیم و دعایت کردیم. خوشحال میشوم از شنیدن این خبر چون صاحب قلوب مومنین خداست و خودش هم متصرف است که میآید یاد دیگری را میاندازد توی دل مومنی که برایش دعا کند بعد هم میگوید دعای برادر در حق برادر را زود احابت میکنم. اول و آخرش را خودش میدهد. خودش احوال روزگار را طوری پیش می برد که به طبق سنت خودش ببخشدت و بیخیال خطاهای خواسته و ناخواستهات شود. فقط خوبیهایی را بشمارد که تازه آنها را هم، همهاش را خودش داده بوده است. دعای شریف ابوحمزه قسمتی دارد که نمیدانم چرا از اول ماه مبارک هر وقت تا به حال به این جای دعا میرسم یاد والده مرحومه صدرا میافتم:
اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِلْمُؤْمِنينَ وَالْمُؤْمِناتِ الاْحيآءِ مِنْهُمْ وَالاْمواتِ وَتابِعْ بَيْنَنا وَبَيْنَهُمْ بِالْخَيْراتِ اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِحَيِّنا وَمَيِّتِنا وَشاهِدِنا وَغآئِبِنا ذَكَرِنا وَاُنْثانا صَغيرِنا وَكَبيرِنا حُرِّنا وَمَمْلوُكِنا كَذَبَ الْعادِلوُنَ بِاللّهِ وَضَلّوُا ضَلالاً بَعيداً وَخَسِروُا خُسْراناً مُبيناً اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ
پروردگارا بيامرز مردان و زنان با ايمان را، زنده و مرده شان را و در خیرات میان ما و آنان پيوند ده، خدايا بيامرز زنده و مردهمان را، حاضر و غایبمان را، مرد و زنمان را؛ كوچك و بزرگمان را، آزاد و بردهما را؛ دروغ گفتند برگشتهگان از خدا و گمراه شدند به گمراهى دورى و زيان كردند زيان آشكارى، خدايا درود فرست بر محمد و آل محمد
[و من در هنگامه ویرایش این یادداشت به جهت انتشارش، ماهها بعد از نگارش آن، خدا را شاهد میگیرم که مثل یک آرزو است برایم که وقتی مُردم یکی را مامور کنی یک ماه رمضان به این جای ابوحمزه که میرسد برایم استغفار کند که در اسناد معتبر بشارتمان دادند از زبان اولیائت که دعای مومنین در حق هم به اجابت نزدیک است. شاید تعبیر و تفسیرش برای منِ بیسواد این باشد که رحمت تو نسبت به مخلوقاتت سبقت دارد بر رحمت همه مخلوقات نسبت به هم و وقتی منی که بنده تو باشم نسبت به بنده دیگر تو آن قدر مهربان میشوم که برایش دعا میکنم تویی که خدای الرحمن الرحیمی، باید جلوتر از من باشی در مهربانی به او چه آنکه در واقع قبل از اینها به او اقبال کردهای در به وجود آورد اسباب بخششاش که همان دعا کردن دیگر برادرانش باشد. و از سابقه لطف و کرمت به ما خبرها دادهاند....
همیشه که میرفتم بهشت زهرا از او میخواستم از همان جایگاهی که روحش مهمان نزد خداوندگار عالم است و متنعم در خان بی پایان رحمتش، برای صدرا دعا کند؛ و من اگر قابل بداند. حالا که یک سالی میگذرد، دعا همان دعاست که او بارها از ما بالاتر ایستاده است. عمر ما سالی گذشت اما بزرگ نشدیم. رب توفنی مسلما میخوانیم و آرزو داریم به آیین محمد همان گوشه کنارها دفنمان کنند.]
****
چه روزهای خوبی داشتیم اول دبیرستان. تو دویی بودی و من یکی! بعد از راهنمایی تازه هم را شناحته بودیم و هر کدام به حال و هوای خودمان. چه بحثهای علمایی میکردیم در حقه دوستان. و کداممان فکر میکرد روزی روزگاری بیاید که هر کدام این سان در جامعهای که مال دیگران بود پرت و پلا شویم؟! تو بشوی دانشجوی انصرافی فوق لیسانس. من بشوم دانشجوی فراری از کنکور فوق لیسانس؟! امسال برای سومی بار است مادرم دفترچه کنکور فوق لیسانس را برایم خریده است و به زور جهت نگرانی از چرخش روزگار میخواهد ثبت نامم کند! دو سال گذشته را که در جلسه آزمون شرکت نکردم و نمره غایب در کارنامهام ثبت شد. چرا باید شرکت میکردم که راه رفته، راهی است که عاقل از آن تجربه بر میگیرد. هر که از من میپرسید چرا شرکت نکردی میپرسیدم چرا باید شرکت میکردم؟ آیا باید باز هم باید تجربه کنم؟!
کاش میشد به عوض کلاس دکتر ذکایی و خاکساری و احمدنیا و تولایی و لطیفی و باقی معطلان استاد، سر کلاس دو واحدی دانیال شاهزمانیان مینشستم! دانیال شاهزمانیانِ من، آمار کتاب زبان اصلی خفن را از روح الله عزیز و کتابخانه دانشکده روانشناسی تهران میگیرد و مثلا دکتر تولایی کتاب این و آن را کپی میزند به عوض جزوه خودش میچپاندن توی پاچه ملت! یا آن یکی خانم دکتر که سر کلاس یکی از حوزه های تخصصی جامعه شناسی به دانشجویانش میگوید روزنامه را ببرید به چسبانید روی کاغذ بیاورید دانشگاه به عنوان کار عملی درس تخصصی! و دردناکتر اینکه جماعت دانشجو کف مرتب میزنند برای استادی آن گونه و تکه روزنامهها را با سیلقه دخترانه میچسبانند تنگ هم، میشود کار عملی فلان حوزه تخصصی جامعه شناسی به ثمن حداقل سه-چهار نمره درس سه واحدی! یادت میآید، ما بچهی دبیرستانی هم بودیم عمرا این چیزها توی کتمان نمیرفت، چه رسد وقتی که روی پیشانیمان زدند دانشجو!! حالا اما باید سر کلاس دکتر خاکساری بنشینی تا از روی جزوهاش برایت دیکته بگوید که بنویسی بعد هم اگر اعتراض کردی بگوید این روش من در تدریس در کانادا هم استفاده میشود! [غافل از اینکه استاد آنور آبی دانشجویش هم بخواهد میگوید: you can do it at home یعنی اینگاری فحش خواهر مادر ایرانیها را دادی که کاری را بخواهی سرکلاسش انجام دهی که در خانه هم میتوانستی انجام دهی!]
برگشتنه جای ایمان را هم خالی کردیم. در راه باز گشت بی مسافر بودم و این خیلی برایم تلخ بود. ایمان اگر بود میرساندمش خانه اما حالا با از ما بهتران در پرینستون رفاقت میکند. آن قدر دلم گرفت که بعد از افطاری برایش ایمیل هم زدم اما نامرد جواب نداد لابد به جهت حواس پرتی همان از ما به تران.
پ.ن.1: در رایانامههای سال نو برای صدرا نوشتم: "ان شاء الله تعالی خدا همه غمهایت را به شادی مبدل کند، آنقدر که یادت برود چه بر تو گذشته. سال های سال زنده باشی، سالم و سلامت و پویا در کنار خانوادهات".
پ.ن.2: همه آنچه نوشتهام برخاسته از اعتقادات شخصی خودم است و دلیلی ندارد مورد تایید باقی دوستان باشد.
پ.ن.3: ایمان بعدا که با هم چت کردیم گفت رایانامه ام را ندیده است و احتمالا رفته در بالک ها
مرتبط:
₪ شب نوزدهم رمضان 85
₪ شب بیستم ماه رمضان 85
₪ شب بیست و یکم رمضان المبارک 85
₪ برای برادرم صدرا
این پنج شنبه هم اگه تونستی(!) بیا. بچه ها هستن، خوش حال می شیم!
حالا اگه نتونستی هم ویدئو کنفرانس اش می کنیم، باکی نیست!
دانیال هم راستی هفته ی بعد عازمه.
----------
پاسخ:
D:
سلام، پس پنج شنبه ان شاء الله می بینیمتون! اگه تونستم حتما میام.
دانیال رو دیدی سلام برسون.
سلام
ببينم اين يادداشت نويسي از كِي برقراره؟
از بچگيهامون هم يادداشتي چيزي داري؟
اين هفته صادق بهداد كلي چيز ميز از اون روزها تعريف مي كرد. احساس كردم كلي چيزها فراموشم شده. شايد هم خيري در اين فراموشي باشه اما يه حس شيطنت آميزي تحريكم مي كنه كه خاطرات فراموش ده ام را مرور كنم. مثل وقتي كه جاي دندون تازه افتاده ات را با زبون قلقلك مي دي تا لثه ات درد بگيره و لذت ببري!
-------------
پاسخ:
سلام
حاجي عجب مثال با صفايي بود! جاي دندون تازه افتاده!! فكر كنم حالا كه فراموش كردي مي شه برات خالي بست تا بيش تر قلقلكت بياد!
D:
پس چرا نیومدی؟
----------
پاسخ:
سلام. خوبی؟ نشد، شرمنده.
سلام...اوغور بخیر اخوی! رسیدن به خیر. البته ظاهرا خیلی وقت است درب این دکان را باز کرده ای. بی خبر رفته بودی...بی خبر برگشته ای و ما را خبر نکرده ای! .. به هر روی موجب شادی ام است. یاحق.
----------
پاسخ:
شما لطف دارید.
نميدونم چرا بازم دلم خواست ازت عذر خواهي كنم ... اگه حتي يك صدم ازين دورافتادگي و بدبينيت نتيجه كار منه ! كه البته الان يادت رفته . اميدوارم كه رفته باشه ! ولي به همين ايماني كه داري قسمت ميدم خاطرات بد ليسانستو بي خيال شو . حلال كن و از نو شروع كن . بالاخره اول و آخرش بايد تو همين جامعه زندگي كنيم و با همين آدما بسازيم ...
---------
شما؟








