یا علی؛ چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان/ که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را صفحه ‌ ی نخست بایگانی تماس با من دیگران

, 7 خرداد 1386

رو به پایان

سه

چه سیاهی سترگی در آسمان خسته این شهر می بارد
چه جنونِ دهشت‌ناکی شمارش معکوس شروع کرده است
چه پوچی عجیبی در انتهای این بهار کمین گرفته است

چه قطرات بیهوده‌ای حاصل تراوشات این ذهن خسته است
چه کلاف های سردرگمی توشه ی سنگین ِ بی استعدادی است
چه بی حاصلی ِ بی پایانی گریبان یک گور را گرفته است


چه صبح پر سکوتی پریشان صوت چلچله، به انتظار نشسته است
چه بیهوده، بیهوده می‌شود این سکوت
چه زود دیر می‌شود این روزگار


چه لطف ها که کرد و امید‌ها که داد
چه ابرها که رفت و غبارها که ماند

چه پایانِ روزهای شاید بی‌فردا
چه نافله‌های نشسته بعد عشاها
چه "اَفِضل علیَ من فضلک" ها
چه رفته‌ها از مسافران گمشده از خلوص
چه خسته گانِ از مسیر ِ دور و دراز انتظار
چه مانده گان از حریم
چه وامانده گان از لطف یک کریم


دو

چه جسم‌های ناتوان
چه ترس‌های بی‌کران
چه شعله های سرگشان
چه کاتبان
چه شاهدان

چه دست‌های پر تنش
چه قلب‌های پر تپش
چه اضطراب سرزنش
چه تیره‌گی به انتظار


یک

چه پادشه
چه کبریای بی‌شبه
چه بی حریف
چه بی رقیب

چه بی همال به تخت همایون
چه بی بدیل به وقت قضاوت
چه بی نظیر به صبح قیامت
چه بی سخن به حکم ولایت
چه محشر به دشت محشر


چه عادل به هر صنف و صف
چه عالم به هر خرد و ریز
چه چیره به هر سرکش و هر ستیز

چه مالک،
چه غالب،
چه حاکم به عرش و به فرش و به هر
چه بی چون کند حکم روز جزا


چه نامه،
چه سوء و چه سودا
چه عاصی،
چه صاحب خباثت، گناه و جنایت

چه ناطق به هر بوم
چه ساکت بر خویش

چه فاعل به هر شوم
چه خائن به خلوت

چه پاسخی؟


؟

چه پاسخی!
چه بی‌پاسخی‌ها
چه بی‌بیچاره‌گی‌ها

چه مملوک، ذلیل و ضعیف و زبون
چه مخلوق، حقیر و فقیر و صغیر

چه پاسخی!
چه داعی به فضل و چه راجی بر عشق

چه پاسخی!
چه سلطنت، عظیم و عزیز و جلیل
چه خالق، چه رب و چه رحمان
چه جود و چه لطف و چه بخشش

چه پاسخی!
چه بی‌پاسخی‌ها
چه بی‌بیچاره‌گی‌ها

چه حکمی؟

نظرات بازديدكنندگان درباره مطلب "رو به پایان"
تعداد نظرات این مطلب: 2  نظر
نوشته شده توسط: اعظم ایرانشاهی در 2, 2007 11:25

آن مرد آسان بود!

(اين نوشته را جايي خواندم چون خودم حرف قشنگتري بلد نبودم اين را براي تان مي نويسم .كاش بخوانيد...

در سال های جوانی، من و دوست هایم خیلی افتاده بودیم تو خط اخلاق و اعتقاد. نه این که ما خیلی خاص باشیم. اصولا مد بود. مثل الان که بعضی چیزهای دیگر مد است، آن موقع هم تب کلاس و جلسه اخلاقی و تقوایی داغ بود. تلویزیون پشت هم از همین برنامه ها و توصیه ها پخش می کرد. یک دنیا دستور نکنید و بکنید توی سرهای ما چرخ می خورد. می خواستیم خوب باشیم و خوب بودن آن روزها خیلی سخت شده بود. مدام داشتیم خودمان را مجبور می کردیم که مثل حضرت رفتار کنیم. نمی شد. نمی توانستیم. به خودمان فحش می دادیم. ناامید می شدیم. فکر می کردیم عیب های اساسی داریم و دیگر درست شدنی نیستیم.

چند سالی طول کشید تا فهمیدیم گره کار توی همین مجبور کردن است. ماجرا زورکی نیست. فهمیدیم آدم ظریف است و یک شبه نمی شود به اش شکل داد. مثل کار سفالگری می ماند که اگر فشار دستت را زیاد کنی، به جای شاهکار هنری از زیر دستت هیولای گلی می آید بیرون. ولی دیگر خیلی دیر شده بود. خیلی از همسفرهایمان خیال کرده بودند دین یعنی همین زور و فشار و گفته بودند ما نخواستیم و خداحافظ.
در روایت های معتبر هست که همان پیامبری که ما داشتیم خودمان را هلاک می کردیم مثل او بشویم، توی مدینه یکی را تو اوضاع و احوالی شبیه ما می بینند. به اش تشر می زنند که: با خودت با مدارا رفتار کن! آن هایی که به خودشان زیاد فشار می آورند مثل سواری اند که برای زود رسیدن، آن قدر به مرکبش شلاق می زند که اصلا به کل نمی رسد. ولی وقتی ما این روایت ها را خواندیم دیگر دیر شده بود. رفقایمان شلاق را زده بودند، مرکبشان از حال رفته بود و حالا دیگر اصلا توی راه نبودند که بشود به شان گفت پیامبر(ص) دینی که شما ازش رمیده اید، جور دیگری بوده.

روایت ها می گویند مرد آسانی بود. نرم و روان. نمازش از همة نمازها سبک تر و خطبه اش از همة خطبه ها کوتاه تر بود. کارهای خوب که می کرد، حظ می کرد. دقیقا همان حلقه ای که ما آن سال ها گم کرده بودیم. لذت اخلاق. این که از درستی و راستی کیف کنی. می دانم که می گویند این مرحله های جوششی بعد از کوشش می آید. اول آدم باید به خودش سخت بگیرد تا بعد لذتش را ببرد. ولی فکر کنم این سعی، این دویدن، این کوشش یا هر چی که هست، باید آرام باشد. درست مثل راه رفتن حاجی ها بین صفا و مروه. روان و متین. بعضی جاها را فقط باید هروله کرد. همین. وگرنه بقیة راه را باید جوری پا از پا برداری که یکی اگر از دور تو را ببیند، فکر کند داری رو ابر راه می روی. به همان سبکی، به همان لذت. به همان دقت. چون همیشه این احتمال هم هست که رشته های نازک زیر قدم هایت پاره بشوند و معلق بمانی. می گویند حضرتش به همین اعتدال بود.

مرد راحتی بود. سیره های تاریخی، این را می گویند. ما به کسی می گوییم آدم راحت که از زیر مسؤولیت ها آسان شانه خالی کند و بی خیال باشد. اما حضرتش، هم بار را بر شانه داشت هم راحت بود. باورش سخت است. چون ما به یکی از این دو تا عادت داریم. ما به صورت عبوس همة مردانی که کارهای سختی دارند، عادت داریم. برای ما اصولا بام، جایی است که از یکی از دو طرفش باید افتاد. تجسم یکی که راحت و متعادل روی لبة باریک بام بایستد و بیش از همة مردم متبسم باشد، سخت است. مرد عربی چیزی آورد. گفت: این، هدیة شما! کمی که گذشت، گفت: حالا پول هدیه ام را بدهید. پیامبر(ص) خندید. از ته دل. روزهای بعد، هر وقت غمگین می شد می گفت: آن اعرابی چه شد؟ کاش دوباره می آمد. روایت ها می گویند اهل مزاح بود. اگر یکی از اصحاب، گرفته بود، شوخی می کرد تا او را به خنده وادارد. همان روایت ها هم می گویند کلماتی که بر او نازل می شدند آن قدر سنگین بودند که در روزهای سرد، اگر وحی می آمد صورتش غرق عرق می شد.

چقدر دوست داریم که یکی، این دوتایی های محال را کنار هم داشته باشد. هم این باشد، هم آن. سال هاست که همه مان یکی از این دوتاییم.
عادت کرده ایم آدم عمیق، آدمی با فکرهای پیچیده و لایه های متفاوت، خیلی تودار باشد. هیچ حسی توی صورتش پیدا نباشد. راحت قاطی حرف های دیگران نشود و اصلا نشود فهمید چه فکری دارد می کند. ولی اوصافی که از پیامبر(ص) در سیره ها آمده، اصلا شبیه عادت همیشگی ما نیست. کتاب های معتبر همه این را گفته اند که وقتی خوشحال بود یا وقتی از چیزی خوشش می آمد صورتش می درخشید. بعضی راوی ها گفته اند مثل آیینه. بعضی هم گفته اند مثل قرص ماه. اگر هم از چیزی غمگین بود، چشم ها و صورتش گرفته می شد. تار می شد. ما فقط بچه ها و آدم های ساده دل را سراغ داریم که موقع شادی صورتشان برق بزند. از خوشی چشم هایشان بدرخشد. اصلا باورمان نمی شود جسم هیچ متفکری این قدر شفاف باشد.

مردم حرف درآورده بودند که این مرد، ساده لوح است. این را خود قرآن می گوید. بس که قاتی مردم می شد و رویش نمی شد حتی وقتی کار دارد، به شان بگوید پا شوند بروند. می گویند با هر کس دست می داد، دست خود را نمی کشید تا طرف دست خود را بکشد. با هر کس می نشست، آن قدر صبر می کرد تا خود او برخیزد و آن قدر حرفش را گوش می کرد تا خود او حرفش را قطع کند. اصحابش گفته اند وقتی از چیزی به خنده می افتادیم، با ما می خندید؛ وقتی تعجب می کردیم، با ما تعجب می کرد. از آخرت حرف می زدیم، با ما دربارة همان حرف می زد. از دنیا می گفتیم، با ما از همان می گفت. از خوردنی ها و آشامیدنی ها هم حرف می زدیم، او هم از همان حرف می زد.

تصورش سخت است؟ نه؟ دلمان برای مردانی که بلد باشند روی این لبه های تیز راه بروند تنگ شده. آخرین باری که یکی از این ها را دیدیم، کی بود؟ کاش می آمد این دور و بر هم سری می زد.
روایت ها می گویند: وقتی از او کاری می خواستند اگر موافق بود می گفت آری و زود انجام می داد. اگر نمی خواست انجام بدهد، فقط سکوت می کرد. هیچ وقت نمی گفت: نه! هیچ وقت نمی گفت: نه!

روایت های به کار رفته در متن یادداشت، همه از کتاب سنن النبی نوشتة علامه طباطبایی برداشته شده اند. اگر گیرتان آمد، نگاهی به این کتاب بیندازید. روح عجیبی تویش هست.

اين هم نشاني اش جهت حفظ امانت :
http://www.ketabnews.com/detail-845-fa-81.html

------------------
پاسخ:

ممنون بابت مطلب ارسالی تان. من آن را دو بار خوانم و به گمانم به یادداشت من مربوط نبود! در هر حال بعضی جاهایش درست است و بعضی جاهایش احتمالا غیر آن و نسخه هدایت بی عیب و نقص نیست که من تحسینش کنم!

روایت ایشان روایت تکراری همه آن هایی است که بی علم شروع کردند. تورقی در کتب عرفانی و اخلاقی که سرآمد آن ها به گمان من چهل حدیث امام بزرگوارمان است، همه این کج روی ها را به راه حل بازگو کرده است. آن چه مسلم است این که آنانی که قصد سیر و سلوک دارند اولا باید این کار را زیر نظر استاد و با علم به ظرایفش انجام دهند که دچار انحراف نشوند و ریاضت غیر شرعی نکشند. دوم در باب مستحبات است که برخی خیال می کنند کثرت انجام عبادات باعث تقرب بیش تر می شود. پر واضح است که انجام مستحبات احتیاج به کشش روحی دارد و تا آن نباشد نباید بدن را بدان اجبار کرد. اما واجبات غیر این است. شما باید خود را مجبور کنید به نماز و روزه واجب. یادم می آید یک باری در درس های آیت الله مجتبی تهرانی شنیدم که عمل واجب مثل غذا دادن بجه است. اگر گفت نمی خورم باید به زور هم که شده به خوردش بدهی چون نیاز جسمی دارد اما متوجه نیست. واجبات هم همین حکم را دارد نمی توانی بگویی حال ندارم یا فشار روحی دارد یا ...بلکه باید به زور هم که شده انجامش دهی. چون غذای روح است و فقدانش سبب مرده گی آن.

در هر حال ممنون.

نوشته شده توسط: اعظم ایرانشاهی در 6, 2007 11:53

ننوشتم که تحسین اش کنید،
همه چیزهایی که در دنیا هستند معطل تحسین و تقبیح من و شما نمانده اند.
من فقط با خواندنش یاد شما افتادم و یاد رو به پایان بودن تان...
خوش حالم که ربطی پیدا نکردید میان این و آن !از خطای خودم هم خوش حالم برادر ...

----------
پاسخ:

شما لطف دارید. ممنون.

این برای من بسیار لذت بخش خواهد بود که نظر شما را در مورد یادداشتم بخوانم، در صورت نیاز جوابی برای آن بنویسم و در بحث شوم. نظر شما پس از تایید صاحب سایت منتشر خواهد شد. لازم است نظرتان مرتبط با یادداشت فوق باشد. اگر کار شخصی و یا سوال غیر مرتبط با این یادداشت را دارید می‌توانید از طریق صفحه‌ی تماس با من آن را مطرح نمایید. از انتشار کلماتی که در شان این سایت نیست و جملات فاقد معنا جلوگیری خواهد شد. مراتب سپاس فراوان خودم را بابت لطفی که دارید اعلام می‌کنم.






اطلاعات شما ذخيره شود ?