یا علی؛ چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان/ که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را صفحه ‌ ی نخست بایگانی تماس با من دیگران

, 3 خرداد 1386

به یاد آن روزها که مهمانت می‌شدیم

می‌گویم: "دیدی بی‌وفا شدی! حالا کی صبح زود برود دفتر نذورات، تا تمام نشده کوپن ِ غذای حضرتی را بگیرد؟ ظهر که شد، کی قابلمه ببرد حرم، غذا را بگیرد، زل ِ آفتاب مشهد، حرم تا خانه معلم منطقه پنج تهران را پیاده بیاید که 50 تومان پول زور ندهد به این رانده تاکسی‌ها خدا نترس مشهدی؟" امسال با همان هواپیمای بوئینگی مادر بزرگ را برده‌اند که من اضطرابش را دارم و باید از شب قبلش خدا را به اولیاء‌اش قسم بدهم که در این روزگار ناساز به ما یکی رحم کند درد یتیمی را.

یک بسته پسته 40 گرمی کوچک یادگار پرواز آن هفت-هشت ساعت آخر است که هنوز نگه‌اش داشتم و حالا که تاریخ‌اش دارد منتقضی می‌شود، حالا که مادر و مادر بزرگ و پدرم مهمانت شدند، به یاد سفر مشهد می‌خورمش و سلامت می‌گویم. خیلی امید است به این‌که مثل تویی روز وعده، سلامم کنی.

عکس از: Google Earth


پوست پسته‌ها را میک می‌زنم که مزه شورش، شیرینی این روزهاست. این روزها عده‌ای به شادی تولدم را تبریک می‌گویند! خدا شادشان دارد حال آن‌که من نیستم. چه مبارکی باید باشد آمدن کسی به دنیایی که فقط منابعش را مصرف کرد؛ طیبات‌اش را خورد و نجاسات تحویلش داد بی هیچ بهره‌ای از استعدادش برای هدف غایی. سخت است باور این حقیقت که متاع گران بهاء هوش به بازی‌های کودکانه صرف شد و در کشاکش غم و غصه ها و فراز و نشیب‌های روزگار مضمحل شد و رفت. سخت است باور این حقیقت که تو و آن متاع گران بها باید سر جوبِ کوچه‌ی پشتی دانشکده بنشینی و عمر دود کنی که آن چه رفت، رفت و آن چه مانده کوتاه تر شود. و حالا وقت آن نزدیک است که این امانات را به خاک بسپاری تا همه بداند معدود نیستند آنانی که خدا بسیار دادشان و بسیار را فقط حمل کردند تا لحظه تحویل امانت. چه بسیارند عبرت‌های دنیا و شاید نوبت تو باشد تا یکی از کوچک‌ترین‌هایش شوی برای باقی برادرانت که لیاقت عاشقی داشتند و نه مثل تو به کرده‌هایت نصیبی چون دوری.

این روزهای درد و رنج؛ این روزهای تلخ که دیوانه‌ات کرده؛ این روزها که لبخندت را ربوده؛ این روزها که مبهوت می‌شوی و برای دقایق متمادی به نقطه‌ای مات، زل می زنی؛ این روزها که خاکستر غم پاشیده‌اند در دنیایت؛ این روزها که قهقه دختران و پسران مست وقتی تو گریه می‌کنی زجرت می دهد؛ این روزها که عده ای با شاه مقصود و عقیق یمانی به دست و به انگشت، قطره قطره خونت را با صلوات میک می زنند؛ این روزها بالاخره تمام خواهد شد. به امید آرامش زیر خاک، خاکی که از آنی، به امید بعد خاک که شاید کسی مرامی بخنداندت....

[می21]

مرتبط:

₪ مشهد، فروردین 1385 (پایان): نگرانِ یک نگاه
₪ مشهد، فروردین 1385 (5): چادر
₪ مشهد، فروردین 1385 (4): طرح توسعه حرم
₪ مشهد، فروردین 1385 (3): درکِ حضور
₪ مشهد، فروردین 1385 (2): روز پرواز
₪ مشهد، فروردین 1385 (1): پیش از سفر

نظرات بازديدكنندگان درباره مطلب "به یاد آن روزها که مهمانت می‌شدیم"
تعداد نظرات این مطلب: 1  نظر
نوشته شده توسط: sadra در 28, 2007 11:34

20:55

-------------
پاسخ:

ممنون از یادآوری اش.

مِنْهَا خَلَقْنَاكُمْ وَفِيهَا نُعِيدُكُمْ وَمِنْهَا نُخْرِجُكُمْ تَارَةً أُخْرَى

شما را از آن آفريديم و در آن باز مى‏گردانيم و بار ديگر شما را از آن بيرون خواهیم آورد.

این برای من بسیار لذت بخش خواهد بود که نظر شما را در مورد یادداشتم بخوانم، در صورت نیاز جوابی برای آن بنویسم و در بحث شوم. نظر شما پس از تایید صاحب سایت منتشر خواهد شد. لازم است نظرتان مرتبط با یادداشت فوق باشد. اگر کار شخصی و یا سوال غیر مرتبط با این یادداشت را دارید می‌توانید از طریق صفحه‌ی تماس با من آن را مطرح نمایید. از انتشار کلماتی که در شان این سایت نیست و جملات فاقد معنا جلوگیری خواهد شد. مراتب سپاس فراوان خودم را بابت لطفی که دارید اعلام می‌کنم.






اطلاعات شما ذخيره شود ?