, 3 فروردين 1386
سلامی به وسعت یک زندهگی
حوالی ظهر 29 اسفند 1385 رفته بودم قبرستانی قدیمی همین نزدیکیها. چه مقابری بر پا بود آنجا. تاریخها را میپایم و طول عمرها را. از کودکِ چند ساله هست تا پیر 100 ساله. به خودم نیشتر میزنم که کدام سالش نصیب تو خواهد شد 24، 32، 60، ...؟ بالای قبرستان نشیمنگاه دارد. میشود نشست بالای تپه و تا آن پایین، قبرها را نگه کرد. یاد ناقوس کلیسا میافتم و صندلیهای موجود و از کرخه تا راین. سیدیاش را کجا گم کردم؟ اینجا اساسی جواب است.
***
سعید حداد دارد آل یاسین میخواند. آنلاینم، از این دورها میخواهم باز هم در حرمش باشم. بازهم. های که این سال تحویل در حرم بودن عجب عشقی دارد و دورش چه دردی. و درد بدتر اینکه آیا میرسی باز هم آنجا باشی یا که نه؟! یک بار فقط یک بارِ دیگر بطلبدت از باب الجواد وارد صحن رضویاش شوی بگویی آقا تو را به جان جوادت؟ بگویی یادت هست آخرین بار آمده بودم پیشت؟ همان نزدیکیهای باب الجواد ایستاده بودم و سوال میکردم ته قصه علی امیرمؤید را، چه خواهد شد آقا؟
حالیام نیست. غافلم، غافل از آنکه آبی که ریخت، ریخت. پردهای که افتاد، افتاد. سنگی که سقوط کرد، سقوط کرد. هیچ کدامشان راه بازگشت ندارد. هیچ جبرانی ندارد. هیچ راهی، هیچ راهی نمانده الی امید به پروردگار و به تبع خاصان درگاهش که آب ریخته را برگردانند و این یعنی تصرف در تکوین، تصرف در اسباب دنیا؛ کاری نه محال بل بعید! زندهگی انگاری همهاش افسوس است و نسیان. نسیان و افسوس. از چاه به چاله و از چاله به چاه. پایانش برای من یکی بسیار معماست. چگونه خواهم مرد؟!
***
این عکس را مجید عزیزم چند روز پیش در سفر مشهدش گرفته و مرا هم از الطافش بهرمند ساخته است. های پیرمرد کاش من چند ساعت، فقط چند ساعت جای تو ایستاده بودم.
میخواهم یاد کنم غریب توس را در غربتی که در به درش هستم. صلی الله علیک یا ابالحسن یا علی ابن موسی الرضا. سلام آقا. سلامی از اعماق وجودم. میشود آیا یک بار دیگر بیایم به پابوست؟! بایستم قاتی صف صف شیعه عاشقت؟! بایستم پشت سر آن دهاتی، آن کشاورز یا آن مردِ روستا که الحق کلی از من پیش تو عزیز ترند؟! می شود آیا یک بار دیگر بپذیریام؟! راهم دهی به حرم امنت، قطعهای از بهشت، خانه رسول خدا؟! میشود آیا یک بار دیگر ببینم لبخندت را در جوابم؟! میشود آیا یک بار دیگر نوازشت را حس کنم بر وجودی که انصافا لیاقت ندارد؟!
آقایم کارم به جان کشده. این روزها در رنجم، در سختی، در آشوب، در خطر. من ترس دارم از این که یک لحظه عنایت پروردگار از من برداشته شود. من ترس دارم از این که دیگر مورد توجه و لطف و کرمش نباشم. من میترسم از عاقبتم. این روزها سخت میگذرد. سختتر از آن که تاب بیاورم از ابتلائاتم، از امراضم، از مرگم، ازخطری که جدی جدی، جدیاش میبینم. هجوم دردها و رنجهای عجیب و غریب طاقتم را ربوده. اتفاقات و حوادث پیدر پی سلامتیام را هدف گرفته. نمیدانم کدام شان کافی است که کار را یک سره کند.
پیشترها که لابهلای حوادث زندهگی گیر میکردم، میآمدم میگفتم آقا شما را به جان جواد الائمه که میدانم خیلی دوستش دارید. بعد میگفتم شما را به مادر ِ مظلومتان فاطمه که میفهمیدم این دیگر آخر قسم است. حالا که راه دور است و دستم کوتاه و پایم ناتوان، از این دورها سلامت میکنم، سلامی به وسعت یک زندهگی. باز هم قسَمَت میدهم که آقایم تو را به جان جوادت، به جان مادرت که مظلومه عالم است، نجاتم دهید. میفهمم که هیچ ندارم. میدانم که هیچ نیستم. درک میکنم که لیاقت ندارم اما دست، دستِ گدایی است به درگاه تو آقایی که کریمی، که امام الرئوفی، که ضامن آهویی. تو بزرگی، بزرگتر از اینکه بیچارهی پناه جویی مثل مرا برانی. آقایم نجاتم بده....
[مار 18 و 21]
پ.ن به هر که میخواند: سال نوی همتون مبارک. شاد باشین و خرم. سلامت و تندرست. عاشق و با صفا. الهی امسال خوش بگذرده به همتون. دعام کنید.
بابا اين حرفا(مرگ..) چيه؟ چه خطري؟ چه دردي؟
سال نوی شما هم مبارک! :)
نیستین آقای امیرمؤید، کم پیدایین چرا ؟!
سلام
امیدتان نا امید نشود الهی...
وقتي تلخ مي نويسيد نا خودآگاه بدترين افکار به ذهن هر کس هجوم مياره. شايد براي تحريک حس کنجکاوي کساني که مطالبتون رو مي خونند بد نباشه اما گاهي نگران کننده است .مخصوصا وقتي حرف از چيز تلخي باشه مثل مرگ اون هم اول سال نو.خوشحال مي شم بازم نوشته هاي شاد. انتقادي و حتي سراسر احساس شما رو در سايتتون بخونم.
-------
پاسخ:
براي خودم نوشتم. راست مي گوييد شاد نيستم. برايم دعا كنيد.
سلام.
مطلبتان راکه در وبلاگ خواندم با خودم گفتم خوش به حالش که هنوز می تواند اینطور با او حرف بزند و بنویسد و این قدر بی قرار دلش تنگ شود برای همه ی چیز های خوب عالم
شب جمعه ی پیش ؛ نیمه های شب که عجیب دلم می خواست کسی باشد و نبود... نبود ؛ می فهمید؟ چیزی
کم بود در فضا و سکوت بی دلیل شب را هیچ چیز مکدر نمی کرد
...
بی دلیل هوس کردم کمیل بخوانم ؛ نخواسنم.از ته دل نخواستم.فقط هوس کردم .مثل میوه که هوس می کنی .مثل
....
بگذریم.نمی دانم چرا لا به لای آن همه دلتنگی و بغض و نیاز و خواهش و ان کلمات مقدس بی دلیل یادم افتاد به شما و یک نفر دیگر
.این روزها که می گذرند ؛ این روزها که انگار خاکستر مرگ پاشیده اند سراسر عالم را...این روزها برای من نه بوی عید دارد و نه تازگی بهار ...اما شما اگر هنوز بوی تولد و تازگی علف ها را حس می کنید نوروزتان مبارک
همین.
-------------
پاسخ:
خوش حالم که یادم افتادید و خوش حال تر می شوم اگر برایم استغفار کنید...
برای من ذغال داغ کرده اند انگار...
سٍلام آقاي امير مويد
سال نو شما مبارك. امروز براي اولين بار با وبلاگتان آشنا شدم. ديدن مطالب شما يك حس نسبتا قديمي ام را دوباره زنده كرد...جوانه هاي يك نسل جديد پسا- انقلاب ! و اميد به رويشهاي تازه . با آنكه نمي شناسمتان نمي دانم چرا اينقدر برايم آشنا به نظر مي رسيد. اين همان احساسي است كه وقتي نوشته هاي اميرخاني را خواندم پيدا كردم. خوشحال مي شوم اگر روزي حوصله سفر داشتيد با هم گپي بزنيم. يا علي.
نيستي. خبري پستي دادي بي دادي...
خوبي كه؟
-------------
پاسخ:
ممنون. شما خوبین؟
يا حق ... سلام
خيلي خوبه فكر كردن
اونم به مرگ
البته بايد اين فكر آدمو به تكاپو وادار كنه
نه به نااميدي و ياس
××××××
به ما سر نمي زنيد
منتظر نظراتون هستم
يا علي مددي ... والسلام علي من اتبع الهدي
خيلي جالبه. . من شديدا دلتنگ مشهد بودم . . و جالب اينكه در رويا ديدم رفته ام زيارت حرم و اين تصويري كه گذاشته ايد اينجا دقيقا زنده شد برايم . . به فال نيك انشا,الله . ناراحت كه نشديد ؟! يا علي
---------
پاسخ:
زیارت قبول و التماس دعا. چرا باید ناراحت بشوم؟ کامنت قبلی تان مربوط به مطلب پیشین بود. فرموده بودید منتشرش نکنم. اگر اجازه می دادید جواب تذکرتان تان را می نوشتم.
اجازه ؟!!!
يه مدته نيستين گويا !!!
------------
پاسخ:
برایم دعا کنید.








