, 9 آبان 1385
مهربانی
وقتی دلا شد که مسح پایش را بکشد کمرش گرفت و همان طور ماند. روز اول به روی خودش نیاورد. روز دوم دلا دلا راه میرفت برای تجدید وضو و غیره. روز سوم دیگر خوابید. تکان نمیتوانست بخورد.
از دوستان علامه حلییاییام بعضیشان پزشکی میخوانند. زنگ زدم، یکی خاموش بود دیگری جواب نداد. پسر خاله و دختر خاله پزشکم هم به نحوی در دسترس نبودند. سجاد اما آنلاین بود. خوبند دوستانِ این چنینی. شماره مطب شوهر خالهاش را داد که دستِ کم بفهمم به چه متخصصی باید مراجعه کنیم.
دکتر آوردیم و بعد تزریقات چی که پول تزریقش از ویزیت آن دکتر بیشتر شد. تازه آوردیم و بردیمش و الا پول آژانسش را هم، این دو قدم راه، میخواست بگیرد. آمپول را که زد، یاد بابک عزیزم افتادم. مادری دارد مریض احوال. حالا هم که متاهل شده پرستاریاش را میکند. آن وقتها تعریف میکرد که تمام آمپولهای مادرش را خودش میزند. همین که هر شب و روز مادرش را دستشویی ببرد کلی کار میکند به عوض مثلا من که یک بار تا دم پلهها احساس درد کمر و هکذایش را میکنم. خدا خیرش دهد عوض این خدمتی که برای پدر و مادرش میکند. ان شاء الله در این دنیا ببیند و قادرِ متعال از گرفتاریها خلاصاش کند. برایش دعا کنید.
مادرم مهربان است. مهربانتر از آنچه در معادلات مغز کوچک من بگنجد! مادرم راه را تا درمانگاه تند تند رفت و دکتر آورد خانه و زانو درد گرفت به عوض من که پسرش بودم. مادرم چهارپایه میگذاشت زیر پایش تا پایش را دراز کند به عوض من که پسرش بودم. مادرم کمکاش میکرد نماز به خواند به عوض من که پسرش بودم. مادرم پاهایش را میمالید تا از دردش بکاهد، به عوض من که پسرش بودم. مادرم پرستاریاش میکرد به عوض من که پسرش بودم. کارهای مادرم برای شوهرش یادم آورد آنگاه که خودم مریض بودم. تنها کسی که دردم را میکشید مادرم بود. داروها سر وقت، غذاها مناسب، دردِ دلها به جا. حتی یاد آن شبهایی افتادم که پتویش را آن گوشهی اتاقم، دمِ در پهن میکرد و روی زمین میخوابید که اگر نصف شبی حالم بد شد و احتیاجش داشتم سریعتر از خودم به دادم برسد. مادرم مهربانتر از آنی است که در معادلات مغز من بگنجد. مادرم بهشت زیر پایش است.
تزریقاتچی را که رساندیم درمانگاه، در راه بازگشت توی خیابان مخابرات، خواهرم احوال بوق ماشینم را پرسید. (بیشتر: +شب بیست و یکم رمضان المبارک 85) گفتم گاهی میزند گاهی نمیزند، بعد دستم را گذاشتم روی بوق و دو بار فشار دادم. دو بار بوق زد و اعلام صحت کرد. جلوتر ماشین شهرداری بود که داشت مکانیزه جدول کنار خیابان را تمیز میکرد. از کنارش با فاصله رد شدیم. تقاطعِ چهار راه، جدول تمام میشد. جدول که تمام شد بدون این که توجهی به وجود ماشین کوچک ما داشته باشد، گرفت سمت راست. وقتی دیدم به آرامی دارد میآید دستم را گذاشتم روی بوق و یک بند فشار دادم اما حتی بوقی که صدایش را جیغ میکشید هم برایش هشدار دهنده نبود. وقتی زد چراغ و مراغ ماشین را خورد کرد، تازه فهمید کامیونش به چیزی گرفته. پیاده که شدم، چشمم مستقیم به درش افتاد؛ نوشته بود خدمات موتوری شهرداری! راننده هم پیاده شد. گفت حواسم به چپ بود که داشتم جدولها را تمیز میکردم. گفتم حواست به چپ بود چرا پیچیدی به راست؟ گفت اما حواسم به چپ بود. گفتم وقتی میپیچی به راست نباید در آیینهات نگاه کنی، کسی هست یا نه؟ گفت حق با شماست، چقدر باید تقدیمتان کنم، بفرمایید؟ نگاهی به قیافهاش کردم هشتاش گروی نهاش بود. حکما داشته به هفت سر عایله که باید نان شبشان را بدهد فکر میکرده و گرانیهایی که به گمان رییس جمهور کم شده و جهش اقتصادی که شاهدش بودیم و تمام رضایتمندیهایی که فرد مسلمان از آنچه دولت اسلامیاش نامیدهاند کسب کرده مخصوصا آن تعطیلات ضربی که انصافا هیجان انگیز بود و رویایی! راننده خدمات موتوری شهرداری فکرش باز بود از این رضایتمندی و داشت کارش را به کمال انجام میداد با تمام دقت، آن سان که چپ و راستش را قاتی نکند! دست دادیم و خداحافظی کردیم به عنوان مردمان همان دولت اسلامی با این فرق که بر خودمان بر چسب نزده بودیم متخلق به اخلاق اسلامی، هر چند اهل انصاف بودیم بیهیچ خالیبندی. اگر اشتباه میکردیم میپذیرفتیم گو این که هزینه اش برای مان گران بود و اگر به رحم نمیکردیم مشکلاتمان فزون.
از خودم میپرسم با این اوضاع رفتنات به حق است یا ماندنات؟ به سفر اگر نزدیک شوی شک میکنی که باید بمانی یا باید بروی؟! که در هر دو اش رنج است! چه بمانی چه به روی گویا ابتدای یک راه سخت است. پس تصمیم بین دو سخت تمام دشواری های مسیر را برایت تداعی میکند. برای سلامتی پدرم دعا کنید که در این اوضاع اصلا حوصله ام.آی.آر و جراح مغز و اعصاب و .... را ندارم.
تلفن آخر شب عجیب بود. اکرم الاکرمین خداست و بعضی خدای گون کریماند. ارحمن الراحیمن خداست و بعضی خدای گون رحیماند. انسانِ فانی به مقام عند اللهی میرسد آن سان که خدای گون گوید: کن فیکون! بشو پس میشود.
گفتم خدایا ثنای جمیلِ مثل منی را میپیچانی که اصلا اهل اش نبودم؛ من چرا خدای گون ثنای جمیل دیگری را منتشر نکنم حال آن که اهلاش است؟! با خودم گفتم چرا من خدای گون نباشم، ننویسم از آن زیبایی که در رفتارش دیدم؟ حتی امشب باید بیشتر می گفتم از محبتهایش اما بیشتر شنیدم در هنگامه آن تلفن که نقلی بود از آن دورها، حدود یک سال پیش! قدری جا خوردم که چه طور ممکن است؟! در ذکر ماجرای این دوست رخصتی نیست. به گمانم اشتباهی از دهانش بیرون پرید و الا از یک سال پیش خیلی وقت داشت برای باز گوییاش. حالا من میگویم که من شاهد بودم آخر وقت اداری وقتی آخر از همه خارج شدیم، دربان موسسه از گرفتاری و بدبختیهایش برایش گفت. من هم رویم را کرده بودم آن طرف که مثلا به صحبتهایشان گوش نمیدهم! گفت پول همراهم نیست یک چک است میخواهید پشتش را برایتان امضا کنم. زیر زیرکی که نگاه کردم، یک چک درآورد که مبلغش را نمیدانم، پشتش را امضا کرد، داد دست نگهبان، خداحافظی کرد و آمد. من هم مثلا هیچ ندیده بودم. این مثلا یک نمونهاش بود از آن همه دیده ها و شنیده ها.
دکتر احمدنیا –هر چند که مدتهاست خبری از هم نداریم- زیادی مهربان است. دفتر کارش در دانشکده گاهی میشود اتاقِ دردِ دل دانشجو، گاهی صندوقِ قرض الحسنهی مستخدم، گاهی خواهر-شوهر میشود میرود خواستگاری، گاهی برادر-زن میشود توصیه حقوقی به عروس میکند که حق طلاق فراموش نشود! گاهی معرفِ پزشکِ مجرب است برای دانشجویانش گاهی خود در مقام پزشک میشود در کلاسهایش. گاهی برادری میکند گاهی خواهری. گاهی و گاهی ... عجیب است آدم استاد دانشگاه باشد و این قدر پایهی کمک به این و آن!
بندهگان خدای چقدر بزرگاند آنگاه که خدای گون شوند. بندهگان خدای چه مقام بلندی دارند وقتی نصیبی از موجد دارند. کلا یا کریم. خدا را خدا را...
مرتبط:
₪ کمتر کسی دکتر احمدنیا میشود
₪ کمک ِ انسان
₪ الحمد لله
خدا به حق همه شبها و روزهای مبارک ماه رمضان پدرت را بهبود ببخشند
------------------------
● پاسخ:
ان شاء الله تعالی شانه








